
* حیاط خانه ی پدر بزرگ- زمستان ۱۳۶۵
سر سفره، من، مهران، نسترن و مامان،مشغول غذا خوردن هستیم. تلوزیون روشنه و کانل سه صحنه هایی از اروند کنار و شلمچه رو پخش می کنه. مهران کلا آدم کنجکاویه. همین طور که به صفحه تلوزیون زل زده بی مقدمه می پرسه:"مامان عمو عباس اگه زنده بود الان چند سالش بود؟" مامان از سئوال جا می خوره..سئوالش غیر منتظره است. مهران وقتی گیر میده هیچ رقمه نمی شه از زیر سئوالش شانه خالی کرد . "نمی دونم مامان! شاید هم سن دایی اکبر". مهران سئوال هاش مثل زنجیر به هم وصل هستند و مجبوری تا تهش جواب بدی. نگاهی به عکس روی دیوار می اندازه و حرفش رو ادامه می ده:"دائی که بعضی از موهاش سفید شده .اون عکس رو نگاه کن .عباس همه موهاش سیاهن .مامان!عباس الان کجاست؟" نسترن سکوت مامان رو متوجه می شه. حرف مهران رو قطع می کنه و میگه :"مهران مگه اون روز توی کتاب داستان برات نخوندم اون هایی که شهید می شن میرن پیش خدا.تازه دیروز سر امتحان هیچی بلد نبودم از عمو عباس کمک خواستم. امتحان خوبِ خوب شدم، بیست. حالا هم ساکت باش و غذات رو بخور"سرش رو می بره جلو و آرام در گوش مهران می گه:"مگه نمی بینی مامان داره گریه می کنه.هیچی نگو دیگه". مامان ساکت .من ساکت و قاب عکس روی دیوار هم همین طور.
آخر شب هست و هر کسی سرش به کاری گرمه . من توی اتاقم درس می خونم.مهران و نسترن توی اتاقشون مشغول بازی هستن و مامان هم داره توی آشپزخانه ظرف می شوره.گوش هام رو تیز می کنم .صدای نسترن رو می شونم که به مهران می گه: "مگه صد دفعه بهت نگفنم وقتی داداش نبی هست از عمو عباس چیزی نگو.ناراحت می شه ... ندیدی بعدش رفت توی اتاقش.گمونم گریه کرد" صداشون دیگه نمیاد بعد از چند دقیقه باز نسترن می گه : "مهران میای ما هم مثل داداش نبی توی خونه بابایی رو عمو جواد صدا بزینم. اینطوری دیگه داداش نبی هم یاد باباش نمی افته که ناراحت بشه"... حرف هاشون مثل پتک آهنین روی سرم خراب می شه، دوست ندارم این افتاق بیفته .دوست ندارم اون ها هم مثل من با کلمه مقدس و مهربان "پدر" غریبه باشن و از شنیدنش یکه بخورن . نمیخوام این جنگ لطعنی پاش به زندگی چند بی گناه دیگه هم باز بشه... دیروز مهران به مامان می گفت: "مامان چرا چشمات همیشه گریه داران" .چه باید در جواب این حرف گفت ؟ نمی دانم .شاید مهران هم بالاخره روزی از روزهای خدا بفهمه که این چشم ها خیلی وقته که گریه دارن .خیلی وقت...
پ.ن : این آهنگ رو هیچ وقت توی روز های کودکیم نشنیدم ...اما نمی دونم چرا وقتی می شنومش اون روز ها مثل فیلمی از جلوی چشمم می گذره ...شما هم امتحان کنید شاید جواب داد..


8 میلی متری