تبليغاتX
بید مجنون
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
کل یوم عاشورا

آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

محرم هم امد...واگه خوب گوش تیز کنی حتما صدای سنج و دمام از را ته کوچه می شنوی ....روزهای محرم با همه ی غم و اندوهش یک لذت خاصی برایم داشته اند. چه روزهایی که میان حلقه سینه زنی می ایستادم و با حسرت به روزهایی فکر می کردم من هم عضوی از این حلقه خواهش شد، و چه این روزها که آنقدر قد کشیده ام که بتوانم بی مهابا خود را به موج سینه زن ها بسپارم و در این دریا اندکی غرق شوم... نمی دانم چند بار سینه زنی بوشهری ها را از نزدیک تماشا کرده اید واین را هم نمی دانم عضوی از حلقه بوده ای یا نه؟ اما یقین دارم که هر چقدر هم که با محرم و آئین های مذهبی بیگانه بوده ای بی درنگ در این همه زیبایی و هماهنگی در حلقه های تشکیل شده از آدم هایی که هیچ سنخیتی با هم ندارند می مانی.این سینه زنی که نظم خاصی دارد . مردان‌ به‌ صورت‌ دايره‌ کمربند هم‌ را با دست‌ چپ‌ مي‌گيرند و در پاسخ‌ نوحه‌خوان‌ ـ که‌ نقش‌ رهبر ارکستر را دارد ـ مي‌چرخند و سينه‌مي‌زنند و به‌ نوحه‌خوان‌ جواب‌ مي‌دهند و در لحظه‌هاي‌ معين‌ و در فاصله‌هايي‌ حساب‌ شده‌ درنگ‌ مي‌کنند. (در سينه‌زني‌ و خواندن‌، نه‌ در حرکت‌). گاهي‌ بيش‌ از ده‌ دايره‌ي‌تو در تو به‌ وجود مي‌آيد. اولین بار اینگونه سینه زنی توسط ناخدا عباس دیا نورد به بوشهر آمد و بعد از آن افراد دیگر همچون علی دشتی، و جهان بخش کردی زاده که در جنوب او را با نام "بخشو" می شناسند، رواج پیدا کرد .بخشو که صدایش هارمونی عجیبی با دمام، سنج و هوای شرجی خورده بوشهر داشت مورد اقبال قرار گرفت.بخشو که استاد محمد رضا شجریان او را استاد دستگاه دشتی می خواند.در شروه* خوانی هم پیشتاز بود .و در جایی محسن شریفیان او را آبروی موسیقی مذهبی ایران می داند...

 

*شروه‌:که‌ در لغت‌ فرس‌ ـ آواز خوش‌ معني‌ شده‌ (برهان‌ قاطع‌) در بوشهر ـ چه‌ در محافل‌ و چه‌ در عزاداري‌ ـ به‌ آهنگي‌ بسيار غم‌انگيز خوانده‌ مي‌شود.

این هم چند تا لینک از بخشو برای دانلود.

*واحد

*بار الها تو بده نصرت این شاه جوان که - ای شیعه بر سر زن

*به دشت کربلا لیلای محزون بگفتا با صد افغان

*آه واویلاه کو اکبر من

*آه وواویلا کو اکبر من لیلی بگفتا ای شهم

*اکبر جوان لیلی

*السلام السلام ای شاه لب تشنه کام

*دست علمدار شاه بی یار

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 9:3 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم دی 1386
کامنت

گاهی وقت ها یه کامنت می تونه ساعت ها آدم رو به فکر فرو ببره ... این کامنت رو رضا استادی برای این پست خسرو نقیبی گذاشته:

خسرو جان چند وقت پيش هوس كردم سوار اين اتوبوس پولي‌ها بشم. داخل اتوبوس كتابي از شهيد صياد شيرازي گذاشته بودند كه واقعا خواندن آن در مسير ـ كتاب باريكي بود ـ برايم ديوانه كننده بود. دفعه قبل سوار شدم و كتابي از شهيد ستاري توي اتوبوس بود و خواندنش اعصابم را خرد كرد. واقعا ديگه از سوار شدن به اين اتوبوسها خجالت مي‌كشم. مي‌ترسم باز هم با يكي از همان اسطوره‌هاي بزرگ كشورمان مواجه شوم كه درباره اش هيچ كاري نكرديم و تنها كفايت كرديم به اينكه يك اتوبان را به نامشان كنيم. كاش اليور استون يا ريدلي اسكات فارسي بلد بودند و روزي سوار اين اتوبوسها مي‌شدند تا به اندازه پايان عمرشان قهرمان و سوژه پيدا مي‌كردند كاش بعضي از صاحبان قدرت لياقت اين اسطوره‌ها را داشتند كاش...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 13:47 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم دی 1386
گندم زار

براى من که نان نمی خورم گندم چيز بى‌فايده‌اى است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزى نمى‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتى اهليم کردى محشر مى‌شود! گندم که طلايى رنگ است مرا به ياد تو مى‌اندازد و صداى باد را هم که تو گندم‌زار مى‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازى شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مى‌خواهد منو اهلى کن!

شازده کوچولو

اثر انتوان دوسن تگزوپری

ترجمه احمد شاملو

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 11:55 | | لینک به این مطلب