1

-
۱-مدتی است که غایبم و در سکوتی کسل کننده روزگار می گذارنم. لحظات گاهی آنقدر تند می گذرند که ساعت به نفس نفس می افتد وگاهی هم...
گاهی با ترانه تا سر حد جنون به رقص بر می خیزم و گاهی هم گوشه ای خمار، زانو هایم را به آغوش می کشم...
راستش شما که غریبه نیستید،این روز ها مشغول پیمودن یک راه نرفته ام. یک راه که دو سال قبل باید در آن قدم میگذاشتم... حالا هم تصمیمم را گرفته ام، نمی خوام مثل قورباغهای باشم که همهی عمرش در خشکسالی سپری کرد و عملا نتوانست از دوزیست بودنش استفاده کند... من به مدد باد ملایمی که هر صبح پهنای تنبلی و خستگی ام را در مینوردد این راه را خواهم پیمود...و چراغی که باد روشنی اش را به سرقت برد.خواهم افروخت.با شعله هایی اخگر...
2-آسمان این شهر با زمین قهرش گرفته، اما من دلم باران میخواهد و یک عشق بازی دونفره، رقص قطرات اشکم و دانه های بارن...و بی چتر لولیدن و خواندن:
بنویس که عشق ِ آخرم باران است
این چتر همیشه بر سرم باران است
بگذار که پاک آبرویم برود
بنویس که دوست دخترم باران است*
3-عکس های شب چله چلچراغ مهمان ما باشید...امسال شب چله تهرانم البته با پیوست یک انشالله
*جلیل صفر بیگی


8 میلی متری