
درود به صدای یاغی و بغض آلودی که سکوت قدم های شبانگاهی عابری ولگرد را می شکند :
-"دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره..
لبای خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره..".
درود به یار دیرینم ...یاور همیشه همراه ، به تنهایی ام...
درود به طعم تند آدامس نعنایی اربیت... و دوستی همانندش...
درود به صداقت، که لعبتی است این روز ها....
درود به زنی شصت و اند ساله که چه دلنواز حرفت را تکرار می کند...
" آدما از آدم ها زود سیر می شن
آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشقشون پا می گذارن
آدما، آدما تنها می گذارن".
و نفرین به روز های بی میلی و هجوم لحظه های تنهایی...
نفرین به روزگار بوقلمونی و مردمان خرسند از این ایام زمخت...
نفرین به دنیایی که یک بی موالاتی دلت را بسان حوض بی ماهی می کند... به همان ایستایی و ساکتی... آن روز است که بی درنگ نگاهت را به کوچه باغی خزان زده می سپاری و سکوتت به شعری مهمان می کنی :
"غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه"
نفرین به بودنی که محکومی به گذارن تدریجی روزها و لحظه هایش، با طعم پوست انار... و زجر آور تر اینکه هرگز نتوانی کتابش را کمی تند تر ورق بزنی...حتی یک صفحه...حتی یک بار...
و لعنت به پارادوکس فاحش گفتار و کردار...
بداهه گویی را بر تمام دیالوگ های آماده ترجیح می دهم، لعنت به بتن از پیش ساخته....
لعنت به خودخواهی و چیرگیاش بر انسانیت... انسانیتی که نسبی شده و نسبیتاش را با نمیدانمهایمان می سنجیم یا شاید هم عقاید نخ نمای دیروزی...
لعنت به ریش و قیچی که همیشه بازیچه یک دست اند، درست همانند دری که بر یک پاشنه میچرخد....
لعنت به خنده های بیات و تلخی که از سر اجبار بر صورتک هایمان نقش می بندد...
لعنت به چوب حراجی که چه آسان بر داشته هایمان می زنیم و چه احمقانه تر دیالوگ های بی انضباط برای توجیه حراج پاییزه...
لعنت به خرمن و وعده هایش...که به چوب کبریتی تاراج می رود
لعنت به روزهایی که مثل خر که در گل گیر کرده است و جُم نمی خورد...
دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خوردهای نقل خلاص خوردهای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن*
*مولانا


8 میلی متری