
نفیسه خارج از تعصب خاصی که روی اصفهان داره که گاهی نوشته هاش و خودش رو تا مرز تلخی می کشونه .دختری فوق العاده اکتیو و پر کاره، که گاهی به انرژی بی پایانش (انرژی هسته ای حق مسلم ماست) حسودیم می شه.(چیه ؟اصلا هم حسودی توی این زمینه بد نیست).خلاصه اینکه این رفیق ما خیلی کارش درسته و تقریبا قدیمی ترین دوست اینترنتیم هست .خوب اینا رو گفتم که هم نفیسه رو معرفی کرده باشم هم بگم که این دوست خبرنگارم ، منو به بازی ((تاثیر گذارترین)) که باید اسم چند نفر که توی زندگیم تاثیر گذار بودن رو بنویسم.اما چون فعلا لیستم ناقصه "مراحل تاثیر گذار زندگیم" رو به رشته تحریر در می آورم، باشد که این نقاط عطف بر همگان مبرهن گردد تا مشت محکمی باشد بر دهان اجانب.تکبیر (( وا..آخرش چرا اینجوری شد؟))
1: مرغ خسته پر کشید افق روشن رو دید :
درست 13 سال پیش ، توی یه صبح سرد و یخ کرده زمستانی، به آروزی دیدن پدر، مهر عدم خورد و به اجبار خودم رو برای نبودش آماده کردم .مطئنا این اتفاق می تونه توی زندگی هر آدمی نقطه ی عطفی باشه که مسیر زندگیش رو تغییر بده.و کسانی که با این فقدان دست و پنجه نرم کردن حرفم رو خوب می فهمن.و امیدوارم لاعقل تا زمانی که رو پای خودتون نایستاده اید این اتفاق براتون نیفته هر چند که اون زمان هم سخته.
2- وبلاگ نویس باش تا کامروا شوی:
یکی دیگه از اتفاق ها ی مهم و تاثیر گذار تصاحب چند وجب خاک مجازی به لطف وجود بلاگفا بود.به یقین می تونم بگم همین وبلاگ تا حد زیادی دوستی ها، افکارم و حتی جریانات زندگیم رو تحت شعاع خودش قرار داد .دوستی هایی که اغلب پا فراتر گذاشتند و وارد دنیای حقیقی و افکار روزانه ام هم شدند ..
3-عشق دیگر نیست این ، این خیرگی ست***چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
چلچراغی بودنم به دو برهه تقسیم می شود یکی خواننده چلچراغ و دوم نویسنده چلچراغ.با چلچراغ خیلی اتفاقی آشنا شدم .باید اعتراف کنم اون روزها مطالعه مفیدم توی ماه به 5 دقیقه هم نمی رسید.اما این آشنایی باعث شدکه هر روز نسبت به مطالعه مفید و هدفمند حریص تر شوم. تا مرز یک کتاب 300 صفحه توی یک شب خوندن پیش بروم . نویسنده شدنم توی چلچراغ هم خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی بود .جالب اینجاست که پارسال این موقع نه دوست داشتم خبر نگار بشم و نه تصورش هرچند که الان هم نمی خوام نام چلچراغ رو یدک بکشم و مطمئنا هنوز خیلی زود هست که نام خبرنگار رو به روی خودم بگذارم.
4-دوست داران را چه شد...؟!
بر همه واضح و آشکار هست که انتخاب دوست توی روند زندگی تاثیر زیادی داره حالا چه مثبت و چه منفی ، نمی دانم شاید درست نباشه اسم چند تا از دوست های اینترنتیم که یک سال از دوستیمون می گذره رو بیارم و خدایی نکرده باعث رنجش اونایی که از قلم افتادن بشم اما باور کنید حیفه اسم این چند نفر رو ننویسم. (به ترتب حروف الفبا)
(الف –الف) یه مهربان وعزیز که فعلا اسمش هیدنه .
شروین یه گل پسر همیشه خندون که نمی شه توی یه خط ازش گفت.(راستی هر کس یه عکس از رفیق ما آورد که دهنش بسته است و هر هر نمی خنده 15 هزار دلار جایزه می گیره)
ساجده:آخه در مورد یه عکاس حرفه ای که خوب هم می نویسه چی می شه گفت.
عاطفه ، آخه عاطفه اینجا چی بنوسم ؟ باهوش (قابل توجه الهه شون) آروم و طبال.
نفیسه: برای کسب اطلاعات بیشتر به قسمت اول مطلب مراجعه شود .متشکریم..
هانی مهربان.عزیز آن سوی آب ها که تا حالا روی گلش رو ندیم اما اونقدر مهربونه که این همه فاصله نتونسته چیزی از این مهم رو کم کنه. و خیلی های دیگه که دوسشون دارم مثل دادش مهدی کریمی، محیا استوار، مریم مجد،فرزانه داودی،فرزانه رحیمی ، و ویژها :بچه های چلچراغ مخصوصا:آقای خلیلی عزیز و صبور که چشم هایش همیشه ستاره باران است ، منصور ظابطیان ، بزگمهر شرف الدین ، مریم ذوالفقار ، سحر طلوعی ، آیدا و المیرا ، وحید رونقی.
شما ها دعوت شدین:
عاطفه می دونم اونجا شریک داری و نمیایی اما گفتم آدمی شاید....
هانی.ببخشید حواسم نبود سرت خیلی شلوغه اصلا بی خیال.حالا از ما دعوت کردن
میحیا استوار...
سلام سرجوخه.
روزگار چطور است ؟
می دانم در جنگ کاره ای نبودی و فقط دستور می گرفتی.اما راستش دیواری کوتاه تر از دیوار تو پیدا نکردم که حرف هایم را درِ گوشش بگویم،حالا هم این حرف ها بین خودمان باشد ،شاید به مزاق فرمانده خوش نیاید.خودت می دانی که نه من توان کلاغ پر دارم نه توی سودای انفرادی بازداشتگاه..
سر جوخه یادت هست روزهای جنگ اسپری قرمز رنگی داشتیم و روی دیوار صوتی ضد هوایی ها می نوشتیم "سکوت راعایت فرمائید" اما همه بی اعتنا از این شعار ها پشت سرش آژیر خطر با آن جیغ بنفش می کشیدند.آخ چه روز هایی بود .روزهایی که دیوانه وار جلوی تانک های دشمن گل میخک می کاشتیم تا از پیش رویشان جلو گیری کنیم، اما آنها بی اعتنا به همه چیز گل ها را له می کردند گل هایی که شاید در حیاط خودشان هم کاشته بودند.راستی مرتضی را یادت هست ، مرتضی هیکل رو می گم ،همون که هیچ وقت پلاک نمی بست .می گفت می خوام شهید گمنام باشم،شهید گمنام مشهورترین شهید دنیاست.آخرش هم با اون لباس غواصیش لای بیشه ها جا ماند و برا خودش آدم مشهوری شد .
یادت میاد نصف شب رفته بودم توی انبار مهمات روی گلوله های توپ نوشته بودیم "زنده باد صلح "فرداش هم یک ساعت کلاغ پر رفتیم و فرمانده داد می زد ومی گفت :جنگ ، جنگ تا پیروزی و به اجبار این جمله کذایی رو تکرار می کردیم... .های سرجوخه چه دورانی داشتیم ،خلاصه اینکه نمی دونم بعد از جنگ کجا رفتی وچی بر سرت اومد .اما دوستی می گفت .جنگ زمانی تموم شد که بوی باروت به مقر فرمانده نزدیک شده بود و فشنگ ها ته کشیده بود ،
سرجوخه! شنیدم کارت پایان خدمت گرفتی ، می دونم سخته کارت پایان خدمت زمانی بدهند دستت که دیگه دست نداشتیه باشی.خوب جنگ همینه، توی جنگ اونقدر مجروح دادیم که پزشک هامون هم با دست مصنوعی به اتاق عمل رفتند، اما خوب به اینش هم عادت کردیم مگه یادت نیست اونقدر جنگ خو گرفتیم که حتی بعد از صلح هم توی عروسی و جشن هامون مارش نظامی پخش می کردیم.. راستی تو شنیدی که چند تا از بچه ها زمین هایی که تانک ها وگلوله های دشمن شخم زده اند بزر پاشی کردند ؟اینطوریه دیگه یعضی ها حتی بعد از جنگ هم از جنگ نان می خوردن.حالا تو خودت رو ناراحت نکن هیچکی ندون من خوب می دونم که تو به خاطر این چیز ها نجنگیدی و همون روز ها نه ادا در می آوردی و از اینکه یه روز بخوای شبیه مومن های مسجد نرفته بشی متنفر بودی .می دونم عاشق مردن نبودی اما از اینکه باهاش رو برو بشی هم ترسی نداشتی ..خوب دیگه وقت نیست من باید برم . شب بخیر روزگار خوش
ژنرال بی ستاره

8 میلی متری