تبليغاتX
بید مجنون
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

     

     اواخر اسفند درست زمانی که گوشه هر خیابان سر و کله ماهی قرمز تنگ و سبزه پیدا می شود تازه می فهمی که تقویمت چقدر لاغر شد است و کم کم باید سال نو را به هم تبریک گفت .در این روز های آخر تازه یادت می آید که در این یک سال چه گفتی و چه خوردی و چه کردی ...خوب چیزی که همه قبول داریم اینکه بیشتر این یاد آوری ها چه از روی نوستالوژی و چه به خاطر تلخیشان همراه با افسوس و غبطه است اونجاست که با خودت عهد می بندی که سال دیگر، اینطوری نشود. اما آن سالی که می خواهیم خودمان را اصلاح کنیم، شبیه شنبه هایی هست که قراره از اون به بعد درس بخوانیم . شنبه ایی که هیچ وقت از راه نرسید.اما خوب هر چقدر هم آدم تنبلی باشی مسلما توی سال  اتفاقات خوش و پیشرفت هایی داشتی .درست روز های اول سال 85 بود که با یه عزیز وبلاگی آشنا شدم، .هانیه بختیار که تا چند هفته اول نمی دانستم آن سوی آب ها روزگارش را سپری می کند...هانیه ای که شاید خودش هم این حرفم رو قبول نداشته باشد... اما اگر کمک های مستقیم و غیر مستقیم اون نبود مطمئنا الان چند تا پله پائین تر ایستاده بودم.

 

یکی دیگر از اتفاقات خوش امسالم عضویت در تحریریه هفته نامه چلچراغ بود.شاید پارسال همین روز ها که به خاطر چاپ جواب دو خطی نامه ام در پوست خود نمی گنجیدم، فکرش هم نمی کردم چند ماه بعد عضو ثابت تحریریه می شم.خوشحالم از این اتفاق اما هیچ وقت کمک های یک گل پسر را فراموش نمی کنم .اعتماد به نفسی که شروین به من می داد خیلی زود من را رسما خبرنگار کرد.خبر نگاری که رویایش را در سر می پروراندم.

 

 

سال نو را طبق یک عادت قدیمی باید تبریک گفت .لحظه ای که زیبایی های بهار جایگزین سردی زمستان می شود.

روز هایی که نیاکانمان بر طبق اعتقادی زیبا که ارواح در این چند روز به خانه بر می گردند. برای استقبال از آنها غذا ها را بر پشت بام می گذاشتند و به خاطر شئان و منزلت ارواح مهمان، محیط زندگی و خانه  تمیز و پاکیزه می کردند.بیایید ما هم محیط زندگیمان را پاکیزه کنیم نه تنها از گرد و غبار بلکه از نفرت  و پلیدی و پلشتی. بیایید در صبح نوروز که فجر و سپیده به منتهای نزدیکی خود به زمین می رسند به هم نزدیکتر شویم  و همدیگر را بیشتر لمس کنیم . بیایید در این تقویم مبارک و خوش یمن که هر چیزی اعم از جمادات و نباتات به اصل خود رجوع می کند ما هم زندگیمان را از نو شروع کنیم و باز جوانه بزنیم.

 

قدمت نوروز به هشت هزار سال می رسد ،جشنی که یک سر و گردن بالاتر از جشن های ایرانی است. روزی که کیومرث (نخستین انسان) و هوشنگ (پدید اورنده آتش)متولد شددند و دیو آرزو توسط کیومرث از پای در آمد . .روزی که کار خلقت تمام شد و خداوندگار آسوده شد.و وقایعی که نوید آن را داده اند ،ظهور حضرت مهدی موعود. نوروز جشن ملی مذهبی ماست ، جشنی که تمدن اعراب آن را پذیرفت و رنگ وجلایی به آن بخشید...

نورزتان مبارک ، قدح تان پر می باد

پ ن :کار های بالا نیازی به معجزه نداره ...فقط یه یا علی می خواد ...شاید بشه ورژن خیلی ضعیف شده اش رو انجام بدیم...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 9:27 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
به من چه...!؟
به من چه سرخی میخک تو مهتاب

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارونه کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب

...

دلم از خیلی روز ها با کسی نیست...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 12:52 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
اشاره
از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 16:45 | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم اسفند 1385
دستگاه کپی لعنتی تان را خاموش کنید
 
 
کافیست سه نفر بشوند تا با یک یادش بخیر حرف هایشان را شروع کنند. نسل اول و خیلی ها که سنشان به نسل قبل از نقلاب هم می سد .و قتی دور هم جمع می شوند و خاطرات گذشته شان را مرور می کنند . می بینیم آن دوره و زمانی که آنها جوان بوده اند .کوه ها بلند تر و دریا ها آبی تر و جوان ها سر به زیرتر بودند و اوضاع بر وفق مراد بوده است …شاید این طرز مرور کردن خاطرات ریشه در نوستالوژیک بودن ما ایرانی ها داشته باشد .. مردمی که همیشه دیروزشان را بیشتر از امروزشان دوست داشتند و امروزشان را هم زمانی ارج می گذارند که به فردا برسد .فعل هامان همیشه در زمان گذشته صرف می شوند و ((یادش بخیر)) بیشترین عبارتی است که وقتی دور هم جمع می شویم به کار می بریم.
 
در یکی از همین گفته گو ها خودم را وسط ماجرا انداختم و وارد بحث شدم .بیشترین نکته ای که بر آن تاکید داشتند این بود که "جوان هم جوان های قدیم".ترجیح دادم در انجا اظهار نطری نکنم اما کاش می شد به آنها قبولاند که آن زمان ارزش ها فرق می کرد .شاید در آن دوره اسب سوار خوب، و تیر انداز ماهر بودن نشانه یک جوان کامل باشد اما حالا به خاطر شرایط زمانه ارزش ها فرق کرده است .نمی دانم شاید دوست دارند جوانان و فرزندانشان یک کپی برابر اصل از خودشان باشد.با همان طرز لباس با همان فرم مو و همان عقیده و تفکر .و جوانی شان را به رخمان می کشند .و انگار جوانیشان پر بوده از اتفاقات خوش که هر گز تمامی ندارد .حرف هایشان را می زند و و در آخر جمله ی معروف ((جوان هم جوان های قدیم)) هم ضمیمه اش می کنند. اما خوب شاید کمی چشمان، یا بهتر است بگویم چشمشان را باز کنند می بیند.و متوجه می شدند که نه جوانی آنها خالی از اشکال و بوده و نه جوانی ما پر از ایراد و بی تعهدی .خوب نسل من این است! نسلی که خیلی وقتا ادا در نمی آره، دلش می خواد خوش تیپ باشد ،نسل من نمی خواهد و نمی تواند مثل نسل های قبل عاشق بشود ، دلش می خواد جوانی کند، و شاید هم از نظر تو بچگی! و بیشتر وقت ها می خواد تجربه کند نه اینکه به تجربه شده ها اکتفا کند.این ها گوشه ای از عقیده ی نسل من بود ، خوب یا بد، نسل من این است و منظورم هم این نیست که نسل ما از نسل قبل بهتر است یا بر عکس.فقط باید در نظر داشت که نسلها با هم فرق دارند .و نمی توان هیچ وقت نسل ها را کپی و تکثیر کرد.
کمی پا را فراتر می گذاریم آن وقت می بینم که خیلی از باز ماندگان نسل قبل از نقلاب و یا آنهایی که خاطره هایی هر چند کم از آن دوران دارند .هر وقت که از قیمت اجناس آن زمان تعریف می کنند می بینم که به هیچ رقم حاضر نبستند مقدار حقوق دریافتی آن دوره را باز گو کنند.چند روز پیش کنار دوتا پیر مرد، عقب تاکسی نشسته بودم و نا خدا گاه به درد ودل هایشان گوش می دادم.یکی از پیرمرد ها با داست اشاره کرد به چند تا آپارتمان و گفت : یادش بخیر آن زمان اینجا مزرعه گندم بود و چند ردیف سرو اما حالا این آپارتمان های لعنتی جای آن همه زیبایی را گرفته اند " .واقعیت این است که هیچ کس در زیبایی مزرعه سبز گندم و چند ردیف سرو شک ندارد. اما نمی دانم دم غروب که کلید توی قفل در می چرخاند تا توی هیمین اپارتمان های لعنطی استراحت کند .به یاد می آورد در هیمن مزارع چند نفر طعمه گرگر های درنده شدند . نمی دانم چرا در خاطرات آن دو پیر مرد ،مشکلات و سختی های آن زمان جایی ندارد و همیشه "یک یادش بخیر "هم بعد از تعریف هر خاطره می گویند تا به بقیه بفهمانند که در دوران آنها همه چیز رو به راه بوده است . نوستالژی یا حسرت خواری گذشته که در ما به شکل اغراق آمیزی نهادینه شده است و متاسانه این امر باعث می شود که همیشه حسرت از دست داده هایمان را بخوریم بدون آنکه از داشتن به دست آورده هایمان خوشحال باشیم ؟ و شاید همین حس نوستالوژی باشد که مانع از این شود که باور کنند جوانان این دوره نمی شود مثل وجوانان زمان خودشان باشد .جوانان این زمان بجای پوشیدن پیراهن های راه راه و شلوار های پاچه گشاد می خواهد شلوار جین بپوشد.موهایشان را متفاوت شانه بزنند و بجای اب دوغ خیار و دیزی، پیتزای پپرونی گاز بزنند
 
 
نوشته شده توسط نبی بهرامی در 17:27 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم اسفند 1385
یعنی معنی اش چیه ؟
دیشب یه زمین لرزه نه چندان کوچیک اینجا رخ داد...با یه دو ماراتون توی تاریکی ۴  نصفه شب ریختیم بیرون توی حیاط...

بعد از چند دقیقه که اوضاع آروم شد می بینم توی دستام دروبینمه...

وقتی دارم فکر می کنم می بینم زمانی که مادرم داشته داد می زده بیا مهران با نسترن رو نجات بده ، من رفتم از تو اتاقم دوربینم رو بیارم بیرون و به این فکر می کردم که  اگه زلزله خونه ها رو خراب کرنه یه گزارش توپ تهیه کنم ...

خودم هم توش موندم آخه من عاشق مادرم  هستم ...مهران و نسترن رو  هم خوب شدیدا دوست دارم   ولی چرا باید توی اون لحظه به تهیه گزارش فکر کنم ؟

خدای من این چی رو داره پیش بینی می کنه ؟

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 18:33 | | لینک به این مطلب