
و باز هم عسلویه

عسلویه چند کوچه آن طرف تر ...


از عسلویه و مردمش بعدا مفصل براتون می نویسم ...
نمی دانم چرا اینقدر دور … اما دیشب فیلم "بوی پیراهن یوسف" را دیدم …...ناخدا گاه به یاد دوران کودکیم افتادم … …به یاد آن روز هایی که امید داشتم و به انتظار یک معجزه بودم …روز هایی که تمام فکر های کودکانه ام بازگشت پدرم بود و هر شب لحظه بازگشتش را مجسم می کردم، و بر این فکر بودم که لحظه دیدنش چطور در آغوشش بروم و اولین جمله چه بگویم …"بوی پیراهن یوسف "برایم یاد آور نگاه های حسرت بار مادرم به آزین بندی های شهر بود …آزین بندی برای برای بازگشت آزادگان .. ….یاد آور خیره شدن مادرم از دریچه ی تلوزیون چهارده اینچ به اتوبوس های زهوار در رفته ای که جلویشان نوشته بودند "به وطن خوش آمدید"…چند سال از پایان جنگ می گذشت اما خدا می داند چند نفر مثل من انتظار یک معجزه بودند و افسوس که دیگر مسیحایی نبود که مردگان را زنده کند …رفته رفته امید مان را از دست دادیم ... شیرینی و گل هایی که برای بازگشت پدرانمان آماده کرده بودیم هر پنج شنبه بر سر مزارشان می بردیم و برای شادی روحشان زیر لب و نا باورانه فاتحه می خواندیم ...
حسین بیشتر از آنکه تشنه ی آب باشد تشنه ی لبیک بود
و زخم هایش به رخمان کشیدند بی آنکه از هدفش بگویند...


اینجا توی بوشهر ...هر سال تعزیه بر گزار می کنن عکس هاش رو می تونین توی فتوبلاگ ببینین


8 میلی متری