این بار می خواهم بیشتر از پیش خودم باشم ...یک بار هم بدون توجه به سلیقه مخاطبم حرف بزنم .حرف هایی که هنوز به نزدیکترین دوستان و حتی مادرم هم نگفته ام .حرف هایی که می توان نوشت اما بر زبان آوردنشان سخت است.
پدرم جنگید .باید هم می جنگید ..او الان در بین ما نیست .و من هم نبودنش را پذیرفته ام و بسیار شنیده ام که می گویند پدرم و خیلی هایی که دوش به دوش پدرم جنگیدند و از آب ، خاک و شرفشان دفاع کردند با بقیه هم نسلی هایشان تفاوت داشتند... اما الان نسل من این تفاوت ها را نمی شناسد ... من پسر شهیدم ...اما با دوستانم هیچ فرقی نمی کنم .می خواهم موهایم را ژل بزنم تیشرت بپوشم و گاهی وقت ها صدای ضبط ماشینم را بلند کنم وعاشق بشوم...من بریده ام نمی توانم نقش بازی کنم ..می خواهم کمی خودم باشم ...نمی خواهم نگاه تان را تغییر دهید وقتی که می فهمید پدرم شهید است ...نگاه ترحم بر انگیزتان مثل پتک آهنی است ...از کلمه یتیم متنفرم...هر که از راه می رسد حس انسان دوستیش گل می کند ..گوشه ی دنجی گیر می اورد و سه بار کتاب اخلاق در خانواده را برایم مرور می کند ...کسی چه می داند شاید این نصیحت کردن ها برایشان عادت شده است ...اما من نمی توانم به کارهایتان عادت کنم.
نمی دانم وبم را می خوانی یا نه ... اما عزیزم به خدا خسته شده ام ... خسته از نصیحت های گاه وبی گاهت ...اینقدر با زخم زبان هایت من ومادرم را اذین نکن ...به خدا تهران رفتن جرم نیست که تو به خاطرش 1 ساعت محاکمه ام کردی ...کاش پدرم بود و نمی گذاشت اینقدر برایم شاخ وشونه بکشید ...
کجایی پدررررررررررررررررر جان...
طبق توسیه دوستان عکس هام رو توی یه وبلاگ دیگه می زنم...
اون گوشه ی راست برد فتوبلاگم هست ...اونجا اعلام می کنم که کی به روز میشه ...
کافیه روی عکس هاش کلیک کنید تا وارد فتوبلاگم بشید...



شاید در نگاه اول خنده دار باشد که فرزند شهیدی برای صدام نامه بنویسه ...اما من نوشتم و انتاقا توی چلچراغ هم منتشر شد...
سلام جناب دیکتاتور ! با وجود اینکه می دانم نوشته ام را نمی خوانی باز می نویسم.می نویسم تا روزی برای ننوشتن این حقایق بهانه ای برای عذاب وجدانم نداشته باشم .
دیکتاتور مدت هاست که من و مادرم برایت دعا می کنیم .آری ، شب های زیادی دستمان را روبه عرش کبریائیش گرفتیم و ذلت بیشترت را با چشمانی نمناک خواسیم و یقین دارم که همزمان با ما دستان زیادی برای مستجاب شدن این دعا روبه آسمان بود .
دیکتاتور حرف برای گفتن زیاد است اما نمی توانم به زبان کلمه بنویسم و هر جمله ای را که شروع می کنم یارای پایانش را ندارم و من در این چند خط نمی خواهم از دلتنگی هایم بگویم ،نمی خواهم از راست قامتانی بگویم که تابوت چهار گوششان در پرچمی سه رنگ پیچیدند. یا از خانه های ویران شده و خالی از پدر بگویم که هنوز هم ویرانند و پدر ندارند .چون نه من توان گفتن این حقایق دارم و نه دل سنگ تو لایق و پذیرای این سخن ها است .
دیکتاتور تو 8 سال بر کشورم تاختی ، هشت سال سیاه و تاریک ..هشت سالی که پدرم و پدراني ((عند ربهم یرزقون)) شدند.اما تو در این میان غزت وشرفت را به جاه طلبی فروختی و بی رحمانه کشورم وکشورت را به خاک و خون کشیدی.
بگذار بی پرده بگویمت. در این چند سال حتی به مردم سرزمینت هم رحم نکردی .حتما اخبار را دنبال می کردی و میشنیدی مردم عراق در چه فضای خفقان و دلهره آوری زندگی می کنند . لابد از بمب های گاه و بی گاهی که بغدادت را می لرزاندند خبر داشتی،جشن بعد از اعدامت هم که مردم دیارت بر پا داشتند ،به تلخی شادمانی ات به هنگام بمباران حلبچه بود.
می دانم دیگر برای گفتن این حرف ها دیر شده است .می دانم دیگر کودکی ام که با صدای آژیر خطر و بعد هم ساعت ها زندانی شدن در فضای سرد پناهگاه دیگر بازگشتی ندارد .می دانم دگیر نه پدرم باز می گردد و نه شادی های از دست رفته مان و راستش دیگر از تکرار هر روزه دلتنگی ها هم خنده ام می گیرد .اما کاش روزی که نغمه را یتیم کردی می دانستی خدایمان ((الملک یبقا مع الکفر و لا یبقی مع الظلم)) وعده داده است و همیشه سرزمین با کفر می ماند اما با ظلم هرگز
جناب دیکتاتور شاید خیلی ها با شنیدن خبر اعدامت خوشحال شدند. اما من مدت ها است که در افکارم دفنت کرده ام و برایم اعدم شده محسوب می شوی. از همان زمان که ستاره های نظامی، همان ستاره هایی که به زور و سنگدلی بر شانه هایت نصب کرده بودی خاموش شدند .از همان زمان که دستت از ریاست کوتاه شد، دیگر صدامی برای من وجود نداشت . صدام ! این را خوب می دانم که برای دیکتاتوری مثل تو که قصد داشت سردار عرب شود. خلع لباس و نداشتن قدرت بزرگترین محاکمه و عذاب بود. بله سردار قادسيه ! مدت هاست تو در دادگاه عدل الهی محاکمه شده ای و تاوان خون هزاران هزار شهید که در راه حفظ میهنشان در برابر تو ایستادند پس می دهی و حالا یقین دارم که اعدام برای تو حکم بهمرگی داشت.پس اعدام شدنت را تبریک می گویم.
پ ن: پست قبلی توی تهران امروزمنتشر شد ...همراه با نظراتتون...
دیروز یکی از دوستانم پیام تبریک فرستاد که پاینش نوشته بود" صدام اعدام شد" ...
خبر عجیبی بود ...یک حس غریب ...دستانم سرد شده بود ...
ساعت دو همراه مادرم پای اخبار نشستیم تا اعدام شدن عامل تمام زجرها و اشک نیمه شبم را ببینم کسی که لذت آغوش گرم پدر را از من وخیلی های دیگر ربود ...کسی که تمام کودکیم را به من بدهکار است...ستمگری که با طغیانش تمام خواب های شیرینم کودکیم را به کابوس هایی پر از خپماره ..نارنجک ..خون ..نخل سرجدا ... تبدیل کرد ...
صدام را چند نفر با چهره های پوشیده آوردند و طناب دار را به گردنش آویختند تا آماده مرگ شود...
ساعت غریبی بود ...نه من می خندیدم و نه مادرم ...ما نه همچون مردم دیارش جشن گرفتیم که هل هله سر دهیم ..فقط به صفحه تلوزیون زل زده بودیم و 18 سال زندگیمان را مرور می کردیم ...سالهایی که قرار بود خوش ترین دوران زندگی مادرم باشد ...
گفتن از حسم زمان اعدام دیکتاتور سخت است ...اما هر چه بود لحظه شیرینی بود که به تلخی اشک می ریختم ...و به یاد حرف پدرم افتادم که وقتی می خواست به جبهه برود به مادرم گفت "پس از مرگم جهان را آب گیرد"*
پ ن: لطفا حستان در آن زمانی که صحنه اعدام صدام را از تلوزیون می دید بنویسد تا همراه با نام شما به این پست اضافه کنم...
پ ن ۲: این جلمه که در بوشهر به ضرب المثلی بتدیل شده است بدین معناست ((: پس از مرگم هر اتفاقی که در دنیا بیفتد دیگر برایم فرقی نمی کند)) ...

واین هم نظرات دوستان
۱امید ایرن مهر (اوهام محرمانه)
حس می کردم کل زندگیم تو گلوم گیر کرده و نمیتونم نفس بکشم...
آخرش هم که جسد صدامو دیدم با خودم فکر کردم انسان چطوری میتونه به اینجا برسه جایی که این همه آدم منتظر باشن تا بمیره...
حس غریبیه نبی...خیلی غریب...
۲-عادل
سلام ... نمی دونم چرا ولی اصلا اون حسی رو که تو 20 سال پیش می تونستم داشته باشم رو نداشتم ... خیلی سعی کردم که حس نفرتم رو برانگیزم ... چهره دوستای خوبم رو که از دستشون دادم رو تجسم می کردم ... حال و هوای خودم رو تو اون زمونا به یاد می اووردم ...
۳-شیوا(آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز)
خانه خواهرم بودم...وقتی طناب را دور گردنش دیدم قلبم سریع می زد و پیشانیم عرق کرده بود...
من هم دوران کوردکیم البته 5 سال اولش بی حضور پدر بود!!!!
ولی رفت...دیگر فرقی هم ندارد....
۴-تین تین
من در اون لحظه به تو و همه بچه های مثل تو فکر کردم و اینکه چه فایده مگه میشه همه ی ظلمی که در حق این مردم شده با اعدام اون جبران بشه؟؟ نه قطعا جبران نمیشه تا منش دیکتاتوری هست هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد و هر روز قربانی جدید گرفته می شود این اعدام شاید فقط کمی دلخوشی باشه ولی درمان نیست
اما یه لحظه افسرده شدم و دلم برای کسایی سوخت که رفتن!!!!!!!!!
بدون اینکه بدونن واقعا دلیل رفتنشون چیه.........
من دوست دارم وقتی میرم برام مهم باشه تو دنیام چی میگزره.چون بخاطر همین دنیا بودش که من رفتم.
۶-من
فر خنده و عبرت آموز ، چه خوار و ذلیل ، آن اسطوره اعراب ، آن سردار قادسیه . دیدن این صحنه ها شاید قطره آبی باشد بر آتش درد و رنج آنانی که با یاد آن خاطرات تلخ شکنجه شدند......بخدا خیلی خوشحالم........کاش می تونستم به تو و مادر صبورت مستقیما تبریک بگم ، به جان مادرم اشکام صفحه کیبرد رو خیس کردن
حسی که داشتم قابل وصف نیست .. یه جور ناراحتی همراه با خوشحالی بود !
صدام مرگ راحتی داشت ؛ او سزاوار یک مرگ دردناک بود ...
۸-نسیم
راستش من هیچ حس خوبی نداشتم چون کلآ از این که آدما واسه زندگی یه آدم تصمیم می گیرن خوشم نمیاد حالا چه به اندازه صدام عوضی باشه چه نباشه!!! شاید این تصمیم گیریا به خدا واگذار شه بهتر باشه اما شاید اگه جای تو بودم حسم شبیه تو بود
نبی! شرمنده همه تلخی هات هستم. کاری از دستم بر نمی اد جز اینکه یه امیدواری لعنتی به تو به خودم و به آدما بدم. امیدواری به یه روزی که بالاخره ما هم شادی رو به غایت می بینیم
آرامش زجرآوری در چهره اش بود..شاید چون به اندازه ی کافی برای مرگ آماده بود...شاید بیشتر عقیده باشد تا حس! اما مرگ برای او مجازات کمی بود.مرگ بدین آسودگی مجازات سبکی است ...خیلی. با مردن دیکتاتور به دست قدرت طلبای غربی دردی از این مردم نیمه خواب عراقی درمان نمی شود.حس انزجاری که موقع دیدن تصاویر شادی کنان مردم عراق داشتم از دیدن تصویر آرام صدام بیش تر بود.این شادی بدجور بوی جهالت میداد...
۱۱-فاطمه
لحظه های غریبی بود...جشماش پر از ترس بود...اون آدم وحشی که همه سال های کودکیم رو پر از ترس و وحشت و آژیر خطر کرده بود...داشت از ترس می لرزید...این رو تو چشماش می شد خوند...اون زود مرد...خیلی راحت جون داد...وقتی طناب رو داشتن دور گردنش می انداختن به این فکر می کردم که اون آدم کثیف و وحشی...تقاص لحظه لحظه های از دست رفتمون رو نداد...تقاص خونه های ویران شده و بی پدر رو نداد...تقاص خنده ها و شیطنت های کودکانه از دست رفتمون رو نداد...تقاص اشک هایی که ریختیم و تابوت هایی که دیدیم رو دست بزرگترامون به سمت گورستان حمل می شد رو نداد....اون تقاص خیلی چیزهای دیگر رو هم نداد.......آرام باشی و عاشق...
سلام نبي
نمي دونم تا حالا اين جمله رو از کسي شنيدي يا نه
"هيچ وقت از اعدام کردن کسي شاد نشدم حتي صدام"
من هنگام اعدام شدن صدام فقط به اين فکر مي کردم که چرا انسان بودن کار هر کسي نيست و چرا کسي بايد سرنوشتي چنين تلخ داشته باشد
چرا کسي اين طور پست بايد زندگي کند و اين طور تلخ بايد بميرد
سالها از ان صحنه که برايت گفتم مي گذرد و من هر روز با خودم فکر مي کنم چرا از آن دو جوان نپرسيدند چرا؟
و حالا دوست داشتم از صدام کسي مي پرسيد چرا؟؟؟
من اعدام صدام رو از شبکه الجزیره دیدم...می تونم بگم که صدام فقط یک مهره بود.همین...اما راستشو بخوای از یاحسینی که آخرش گفت داشتم بالا می آوردم...
۱۴-میثم
حس عجیبی داشتم...هم خوشحال ...هم نگران....نگران از اینکه چرا صدام باید به این زودی اعدام شود؟؟؟؟او را باید زجر می دادند....او باید می گفت که چه بر سر ملت ایران اورد......به نطر من و خیلی از دوستان...اعدام صدام انتقام از کارهایش نبود.بلکه سزای سر پیچی از اربابش امریکا بود....
نفرت از صدام رو از کودکیم با خودم داشتم
حتی اون موقع دلیل خاصی برای نفرتم نداشتم اما وقتی اسمشو می شنیدم تمام بدیها جلوی چشمم می اومد
صدام توی ذهن کوچک من نماد ظلم و بدی بود...
توی اون لحظه یه حس شادی با یه اضطراب غریب داشتم!
نمی دونم شاید می ترسیدم اونی که داره قصاص می شه صدام نباشه!
اما خب شاید دیگه حالا فرقی نکنه
چون در هر صورت صدام خیلی وقته که توی ذهن ما مرده...
توی این ماجرا یه چیزی خیلی برام جالب بود و فکرمو مشغول کرد
اینکه توی کشور لیبی 3 روز عزای عمومی اعلام شده
و توی فلسطین...
"کشوری که سالها سنگش را به سینه می زنیم"
۱۶-حسن غلامی
مي انديشم.....
به آرزوهايي که هرگز گرد حقيقت بر پيکرشان نخواهد نشست
وبه آرمان هايي که دگر راهي بسوي تحققشان نيست،و بهانه ايي حتي،تا سرآغازشان باشد
و من همچنان در انديشه ام....
....که چرا....؟؟؟!!!
چرا.......
..نه پاسخي هست...و نه گريزي...
۱۷-کریم ارغند پور
حس پاکتان را درک می کنم. به امید روزی که دیگر جنگی نباشد.
۱۸ هم ولایتی
راستش صدام آدم خوبی نبود و خیلی آدمای بی گناه رو کشت خدا رحمتشون کنه اونا که شهید شدند ولی راستش برای تو که بد نشد که روزی یه ماشین سوار میشی و پز میدی فردا خونه و پارتی و دیگر چیزها هم بهت میدن والا کاشکی بابای ما رفته بود شهید شده بود اینقدر فیلم بازی نکن
باید اقرار کنم که گفتن این حرف ها برام ناخوش آیند است. اما گاهی وقت ها جریانات و حرف هایی هستند که دو دستی یقه ام را می چسپند و راه گریزی هم باقی نمی گذارند .در گفتن حرف هایم دو دلم! چون نیمی از دوستانم و 95 درصد مخاطبین وبلاگم عزیزان تهرانی هستند. و ممکن است حرف هایم آزرده خاطرشان کند و این اتفاق را اصلا دوست ندارم...پس امید وارم مرا ببخشند...
دیروز جشن چله چلچراغ بود .جشنی که هر چلچراغ خوانی دوست داشت در آن شرکت کند . روی صندلی های سالن "اریکه ایرانیان" فرو برود، آجیل و انار بخورد، دست بزند و منتظر یک حرکت چلچراغی از اهالی چلچراغ باشد.دوستانم رفتند. دوستانی که حتی یکبار هم زحمت خم شدن و برداشتن چلچراغ را از جلوی کیوسک مطبوعات به خودشان ندادند .اما من که از شماره 5 یعنی 221 شماره توی کمدم آرشو کرده ام و مثل جانم مراقبشان هستم به جشن نرفتم ... چرا؟؟!! به صرف اینکه من شهرستانی ام و راهم طولانی است و دوستانم تهرانی هستند و نزدیک ماجرا .جشنتان مبارک... امید وارم خوش گذشته باشه... .و اگر این هفته چلچراغ اینجا رسید حتما گزارشش رو می خوانم...
چند شب پیش توی طنز باغ مظفر "فروغ "به خانواده نازی(شقایق دهقان) می گفت" شما شهرستانی هستید؟وای لحجه هم که دارین!!.." طوری حرف می زد که انگار ایدز دارن ...نه آقای مدیری! یا شاید هم آقایان قاسم خانی و ژوله ..شهرستانی بودن نه جرم است و نه کسر شان...
موضوع سر کم کاری من و یا زیاده خواهی دوستانم نیست ...خوشبختانه دوستانم آنقدر شئور و فهم دارن که حرف هایم را بفهمند. اما کاش بعضی ها می دانستند زمانی که شما جماعت پایتخت نشین پاساژ ها را با قدم هایتان متر می کردید و این سمینار و اون جشنواره می رفتید ما برای به دست آوردن پیش و پا افتاده ترین و هزار کوفت و زهر مار ابتدایی دیگر که فکر کنم از زمان قاجار به تهران آمده بودند ، دعوا می کردیم وطومار می نوشتیم... خوبه بدانید که بوشهر، استانی که 65 تا 70 در صد گاز کشور رو تامین می کند هنوز مرکزش گاز خانگی ندارد...کاش می دانسیت که وقتی روی صندلی سینما لم می دهید و فیلمی که هنوز عرق کارگردانش خشک نشده را نگاه می کنید و یا کتابی می خوانید که تازه زیر چاپ در آمده و هنوز صفحاتش داغند ،ما آنها رو باید چند ماه دیگه ببینیم یا بخونیم...
حرف و گله زیاده...اما از اونجایی که پست های طولانی کسی حوصله خوندنش رو نداره پس همین چند خط کافیه..امید وارم دوست های گل تهرانی ام نرنجید باشن...من حرف هام رو با بد جنسی گفتم امیدوارم که کامنت های شما هم بد جنسی باشه...


8 میلی متری