دیروز جمعه ،روز پر کاری داشتم.باید از کل شعب انتخاباتی عکس می گرفتم...نتیجه انتخابات هم درست برخلاف پیشبینی هامون شد...مهم نیست .یعنی مجبورییم بگیم ((خلایق هرچه لایق)) و خودمون رو به یه چیزی دلگرم کنیم.جالب ترین قسمت ماجرا مشاجره هام با نیروی انتظامی بر سر عکس گرفتن بود .با وجود اینکه مجوز رسمی از فرمانداری داشتم اما گیر دادن های بی خود یه گروه بان یا شاید هم ستوان 3 منو به یاد اون مشهدی توی فیلم آفساید انداخت. طرف گیر داده که باید کارت حافظه دورینت رو چک کنم وعکس هات رو یکی یکی ببینم .برای چه و به چه منظور خدا می داند...حرفمون بالا می گیره .باتومش رو دست به دست می کنه اما خوش بختانه هنوز به هوا نرفته...از اون طرف بچه های استان تماس می گیرن و می گن ((فرماندار بوشهر گفته خوش نداریم برای بچه های نصیر بوشهر مجوز عکاسی از انتخابات صادر کنیم ))...
تلاش برای گرفتن مجوز ادامه دارد اما هنوز جناب فرماندار صدور مجوز باب طبع و میلشون نشده.بالاخره ساعت 7:30 شب تماس می گیرن و می گن مثل اینکه فرماندار خوش شون اومده(مبارکه) ...اما ساعت 7:30 کار از کار گذشته...

بنام خدا
دو هفته است که هفته نامه نصیر بوشهر کارت خبر نگاری برام صادر کرده و رسما عضو نصیر شده ام. به همین دلیل هوای خبر نگاری زده به کله ام و به قول یکی از دوستان شدم یه پا مجنون.پس اولین تغییر اینه که می خوام بید مجنون رو رسمی تر کنم .قالب رو که خودتون می بینید و یه چند قسمت اضافه کردم که بد نیست توضیحی کوتاه در موردشون بدم ...
ول گردی هایم در وب :گاهی وقت ها لینک هایی جلوم سبز می شه که دوست دارم شما ها هم ببین.این قسمت رو سعی می کنم هر روز یا حد اقل هر چند روز یکبار به روز کنم.
گنجه:یکی از قسمت های این دسته بندی ، فیلتر شکنه (من اصرار نمی کنم اما امید وارم که برای باز کردن لینک های غیر اخلاقی ازشون استفاده نکنین)و چون فیلتر شکن ها هم مرتب فیلتر می شن. پس این ها هم مرتب به روز می کنم
و بقیه دسته بندی ها هم فکر کنم نیازی به توضیح نداشته باشن...
و مطالبی که قرار اینجا بخونیین :
*گزارش هایی که برای هفته نامه نصیر بوشهر می نویسم و گاهی هم برای نشریات دیگه .
*بعضی از گزار ش ها و مطالب اونقدر خط قرمز دارن که توی هیچ نشریه ای نمی شه چاپوندشون .اما اینجا توی بید مجنون خط قرمز معنایی نداره.(جرات و شهامت داشته باش)
*تماشای عکس های که توسط اینجانب با دوربینی که مامان عزیز چند روز پیش بهم هدیه داده است گرفته می شوند.
*و گاهی هم دل نوشته هام
چون ممکنه بعضی از گزارش ها طولانی بشن .پس از همین الان ازاینکه حوصله به خرج می دین و حاتم طائی وار اکانتتون رو صرف گزارش های من می کنید ممنون.
نکته مهم:همیشه گفتم و باز هم می گم زمانی من می تونم توی این کار پیشرفت کنم و نوشته هام بهتر بشن که شما برای نظر دادن تعارف رو بگذارین کنار و نظر واقعیتون رو بگین ...پس اگه بید مجنون رو مرتب دنبال می کنین . لطفا 3 تا از نکات قوت و 3 از ضعف های بید مجنون رو برام بنویسین. ..
یا حق

گاهی وقت ها قلبم اونقدر تند تند می زنه که اگه کسی کنار دستم هم نشسته باشه صداش رو می شنوه .یه چیزی شبیه دل شوره ..یه خورده با خودم فکر می کنم می بینم نه منتظر اومدن کسی هستم و نه قرار اتفاق خاصی بیفته...اما هی دلم مثل سیر و سرکه می جوشه..مثلا همین دیروز حالم خوب نبود... پنجره رو که باز کردم دیدم آسمون هم مثل منه ..اون هم دلش گرفته است ...بارونیم رو پوشیدم و چتر رو توی دست هام گرفتم و از خونه زدم بیرون...باز هم همون جاده همیشگی، یه جاه خاکی که دو طرفش درخت های نخله ..نخل های که سر تا قامتشون خیسه بارن بود و از سرما می لرزیدند یا شاید هم دعا ی شکر باران... بوی خاک نم خورده که توی فضا پیچیده بود مثل همیشه دونه ام کرد... راه رفتم و راه رفتم ، وقتی به خودم اومدم دیدم انتهای خطم و تا زانو خاکی شدم و لباس هام خیس خیسه ...کفش هام هم که اونقدر سنگین شدن که دیگه همراهیم نمی کنن..دلم می خواست کفش هام در بیارم تا راحتر تر راه برم .سبکتر شم.....ته دلم می گم کاش همین جا بودی تا بجای یه رد پا دوتا رد پا بود ....و بهت می گفتم که : خدا ماجنوبی ها رو هم دوست داره ..می بینی داره بارون میاد... هوا داره کم کم تاریک می شه تو راه برگشتن تازه متوجه می شم که نخل ها ی کنار جاده چهار چشمی تماشاگر تنهایی و پا هایی که از فرط سرما و سنگینی کفش هاش توان راه رفتن ندارند هستند ...کاش فردا هم بارون بباره ...

از منوچهر آتشی نوشتن سخت است .مخصوصا اگر تازه با دنیای زیبایش آشنا شده باشی.
نتوانستم از شاعر (عبدوی جط) بگویم وقتی که استا مدیحا کاشی گر او را هم تراز با رحمانی. فروغ فرخ زاد.سهراب سپهری خواند.
پس این بار اولین سالگشت بدرودش را با روایت عکس اینجا گذاشتم

پ : اگه عکس ها رو کامل دیدین حتما یکیش رو انتخاب کنین و برام بنویسن.
نسرین بابا چاهی (همسر باقر برادر منوچهر آتشی) شیرین آتشی(دختر استاد آتشی)
شیرین آتشی در حال خواندن کتاب پدر
در سوگ آتشی سرباز ها هم روزنامه می خوانند
نیروی انتظامی حافظ امنیت مردم ( اما چرا اینجا؟؟!!))
ایرج شمسی زاده - استاد آتشی او را عاشقانه دوست داشت



8 میلی متری