یکسال از نوشتنم توی این یک وجب خاک اینترنتی می گذره ...یک وجبی که برای من اندازه دنیا وسعت داره...
دیروز نشتسم و آرشیو مطالبم رو از سر خواندم .. اهوم م م م.... می دونم همشون بوی جنگ می داد .بوی خمپاره و ترکش ..بوی غصه و دلتنگی ...
اما راستش تصمیم گرفته ام آمارِ، جنگ نوشته هام را کمتر کنم ...کمتر با جمله های تلخم توی سر مخاطبم بکوبم ...چون قرار نیست هر کسی که میاد اینجا بغض کنه ... دلتنگ بشه ... و بعد اسیر غصه های چند ساله ی من بشه...بله به همه می خوام بگم من هم می تونم از شادی بگم .. من هم می تونم از امید بگم ..پس شاید از این پست به بعد بید مجنونِ دیگری را تجربه کنید ...
اما این مطلب که قبلا نوشته بودم حیفم اومد نگذارمش:
این تاج وتخت ارزانی همان هایی که دیروز، بر دیوار غول های بتونیشان تکیه زدند ... و امروز هم بر اسکناس های سبز رنگشان...
جنگ که تمام شد نخواستم (نخواستیم) زیر پوشش بنیاد شهید برویم ... چون این یک معامله بود ... و نه مادرم این معامله را دوست داشت و نه روح پدرم از آن خرسند بود... اما بعد از چند سال بخاطر گذاران زندگی به این عمل تن دادیم...
جنگ که تمام شد سالی یکبار هم جلوی در بنیاد شهید آفتابی نشدیم ....چون نه وام می خواستیم و نه طلب مساعده...
جنگ که تمام شد اولین بر خورد شدید مادرم نسبت به من زمانی بود که خون پدرم را به رخ یکی از دوستانم کشیدم .... آن روز مادرم حقیقتی بر من آشکار ساخت که هنوز بر آن باورم... :حقیقتی که پدرم جنگید ...از کشورش دفاع کرد ... و بعد شهید شد ..بله او به من فهماند که هیچ وقت حق منت گذاری بر سرکسی را ندارم ...اصلاً منتی در کار نبود که من بخواهم از آن دم بزنم...
جنگ که تمام شد..
اصلا بگذار بی پرده بگویم .... در خانه ی ما هیچ وقت جنگ تمام نشد ... و ما هنوز می جنگیم ... و جنگ ما جنگ توپ و خمپاره و گرز وداس نیست .جنگ ما جنگ خاطره است و سکوت و نبود عزیزی که باید می بود...
جنگ ما، جنگ تحمل لباس ها و کفش های جفت شده پدرم و مرور هر روزه ی چند نامه چروک شده که از روی خاک فاو و جزیره مجنون نوشته شده اند است...
اما ما با وجود همه ی این جنگ ها گاهی وقت ها از ته دل می خندیم ... قهقه می زنیم ... انقدر که خیلی ها به دل خوشی های ما بی غرض حسودیشان می شود ...
می خندیم
می خندیم
...
حرف های بالا قصه نبود .چون من قصه گویی بلد نیستم.بلکه حقیقتی از یک زندگی است که شاید در چند قدمی شما هم در جریان باشد....
امروز 24 مهر ماه است و بید مجنون یک ساله خواهد شد...یک سال از اولین پستم می گذرد. پستی که در آن نوشتم ((هم نسلی عزیز می خواهم اینجا از جنگ و دفاع مقدس بگویم اما باورکن نوشته هایم سفارشی نیست ....))یک سالی که گاهی تلخ نوشتم و گاهی شادمان...نمی دانم چقدر در انتقال عقیده و حقایق موفق بودم .. نمی دانم چند نفر حرف هایم را باور داشتند و توانستم تاثیری هر چند کوچک بگذارم.... و نمی دانم چقدر توانسته ام دِینی که به پدرم دارم ادا کنم...دِینی که مدت هاست بر شانه هایم سنگینی می کند...
راستش می خواستم در این پست به بهانه ی یک ساله شدنش از مشکلاتی که برای نوشتن در اینجا همراهم بود بنویسم... از دلهرها ،تهدید ها و تهمت ها.... از سکوت ممتد پشت کیبرد برای تایپ بعضی کلمات...از وبلاگی که به احترام محل شهادت پدرم (جزیره مجنون) نامش را بید مجنون گذاشتم ...از آنهایی بنویسم که به واسطه همین وبلاگ دست رفاقت و دوستی با هم دادیم... و حالا هم دوستشان دارم... اما نمی دانم چرا حسی غریب مرا به نوشتن این چند جمله واشت:
((دوستان وبلاگی ام! شماهایی که بدون هیچ ترتیب عمودی نامتان را در گوشه چپ وبلاگم نوشتم ....می خواهم همین جا بلند داد بزنم که دوستان دارم و بودنتان در اینجا دلگرمم می کند ... پس با من بمانید تا اتهای این خط...شاید سحر دقایقی دگر باشد...
بالا نوشت :از دیروز تا حالا به خاطر یه اتفاق خوش اما کوچولو حالم از این رو به اون روشده ... زنده باد خوشی ... زنده باد خنده ... به کوری چشم بعضی ها من خوبم ...
-عمو زنجیر باف
-بله
-زنجیر منو بافتی ؟
-بله
-پشت کوه انداختی؟
-بله
-بابا اومده؟
نه... بابا هنوز نیومده ... نمی دانم ، شاید دیگه هیچ وقت نیاد...
این بازی رو هرگز دوست نداشتم...گوشه ای می نشستم و به پگاه ، پویا و علی خیره می شدم.اونا غرق در رویای کودکانه شان و من هم غرق در تجسم عموزنجیر باف،کوه ، بابا و زنجیر نبافته اش... اونا حلقه دستشون رو محکم تر می کردند و من هم دستم زیر چانه ام و به سر خوشی بچه گانه شان حسودیم می شد... اونا دست هم دیگه رو می فشردن اونقدر که دستاشون سرخ می شد و من هم به خنده های ساختگی مادرم دل خوش می کردم... خنده هایی که هنوز ساختگین...
بعد بلند می خوندم
بله ، بابا اومده
چی چی آورده؟
یه سبد حسرت
-با صدای چی ؟
-با صدای توپ وخمپاره...
نه پدر جان بیا تعارف رو بگذاریم کنار .... تو هم مدتیه سایه ات رو از سرم کم کردی ... حافظ تو چرا ؟چرا فال هات دیگه کج ومعوج شدن ..هی تو.... بعد از اینکه جراغ مسنجرت خاموش شد من موندم و گونه های خیسم... اصلا کی گفته دنیا کوچیکه ؟ هان ؟ نه اشتباه می کنین اون که کوچیکه دل آدم هاست ... دیگه خسته شدم از بس که صورتم رو با سیلی سرخ نگه داشتم ... آقا جان صورت من زرد ،زرده.. مثل قحطی زده ها ...
می خواستم بگم دوست عزیز من مدت هاست که روی این جمله فکر می کنم .. اما حالا برام معنی پیدا کرد ... وبه یقین رسیدم که ا
گه مرگ نبود همه آرزوش می کردند....
خدایا می شه این آرزوم رو مستجاب کنی ؟ خدیا مرگ رو می گم دیگه !!تو چرا حرفم رو نمی فهی؟ یا لااقل یه خورده دروغ وسنگ دلی تو وجودم بریز تا دیگه هر شب بالشتم خیس اشک نشه...ازت خواهش می کنم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
...
و تو ...
بخند به حرف هام، بخند .. بخند دیگه!!! ...بخند تا صدای خند هات گوش هرچه آدم ساده و احمق مثل من رو کر کنه...

سلام سردار. می خواهم درد دلی کنم. می خواهم از قصه غصه هایم بگویم. قدری به حرف هایم گوش کن. به حرف های یک نسل سومی که مدتی است به راحت طلبی و مرفه بی درد بودن متهمش کرده اند.
سردار! خیلی وقت است که دل تنگم. دل تنگ از بی اعتنایی هایی که این چند سال متحمل شدهام. دل تنگ از طعنه و زخم زبان هایی که این روزها می شنوم.
سردار! وقتی دل تنگ شدم که بعضی از یارانت گفتند من و رفیق نمیکت نشینم توان انجام دادن کارهای سخت زمان شما را نداریم. گفتند ما نمی توانیم مثل تو و یارانت پشت صف های اعزام نیرو برای رفتن به جبهه ها صف ببندیم.
اعتراف می کنم که شاید من و رفیقانم جرات و شجاعت شما و همرزمانت را نداشته باشیم اما کاش بودی و می دیدی که همین جوانانی که به تنبلی متهمشان کرده اند چگونه برای رفتن و کمک به زلزله زدگان بم صف کشیدند و با چه حالی برای خاکسپاری تن خاکی تو و یارانت که در شلمچه، دوکوهه و طلائیه جا مانده بود، اشک ریختند.
همین جوانانی که از روی قیافه و طرز لباس پوشیدنشان نسبت به ایمان وعقیده شان قضاوت کردند و متاسفانه قضاوتی منصفانه نبود.
سردار! آن روزها به صرف جو حاکم بر کشور و جنگی که بر ما تحمیل شده بود، ارزش ها فرق می کرد. آن زمان نشانه مردانگی و شجاعت در خنثی کردن مین ها و بازایستادن تانک ها از پیشروری بیشتر بود اما اکنون وضع فرق کرده است.
عصر حاضر را به ظاهر زمان صلح نامیده اند. زمانی که مدال المپیاد های جهانی و عقب نماندن از قافله علم و دانش، نشانه شجاعت و دفاع از کشور است.
سردار! تو با کلاش و موشک می جنگیدی و من نیز اکنون می جنگم اما با سلاحی متفاوت. سلاح امروز من قلمم است. تو آن روزها باید سنگینی آرپیجی را بر روی شانه های پرتوانت متحمل می شدی و من هم امروز باید سلاح خود را پرفشار در دستانم نگاه دارم.
جنگ ما، دیگر جنگ آرپی جی و موشک نیست. جنگ مدال هایی است که جوانانمان در عرصه های جهانی برای سرافرازی این آب و خاک از دیگران می ربایند.
آری ...سردار! این را خوب می دانم که آن روزها همنشینت صدای صوت خمپاره بود و بوی گاز خردل. می دانم جنگ تو جنگ تن بود با تانک. همه اینها را می دانم و به شجاعت و مردانگی ات ایمان دارم و قدر دان دلاوری آن سال هایت هستم.
سردار امید دارم که از جسارت های این نسل سومی نرنجیده باشی . اما این اطمینان را به تو و همرزمانت می دهم که برای دستیابی به آرمان هایی که تو برای به دست آوردنشان جسم و جانت را به خاک و خون کشیدند، از هیچ تلاشی فروگذار نباشم.


8 میلی متری