تبليغاتX
بید مجنون
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
گود بای پارتی برای جناب سردبیر

بزرگمهر شرف الدین

                                                        *شب چله چلچراغ-زمستان۸۶

 

 

۱: "بزرگمهر شرف الدین از شماره چهار به ما پیوست.آن بد بینی چند هزار ساله با ما بود.تقصیر آن ریش لنگری اش هم بود!گفتم:وای، یکی از آن بچه روشنفکر های متفرعن که از روزنامه نگاری چیزی سرش نمی شود! عموزاده‌خلیلی اما اصرار بر حضور شرف‌الدین داشت.تنها یک هفته وقت نیاز داشتیم تا به این تنیجه برسیم  که بزرگمهر یک مهر پر ارزش مطبوعاتی است؛ دوست داشتنی و متواضع و برازنده.مضاف بر این که همان هفته بعد ریش لنگری اش را هم اصلاح کرد!"*

 

2: لندن با آن هوای نمور و مه گرفته اش گوارای وجودت. اما "بزرگ جان" دلمان برایت تنگ می شود و تا وقت برگشتنت که نمی دانم چند سال دیگر است را با"Special report" آرشیو شده سر می کنیم.ولی به شرط اینکه آن روز اگر چلچراغی در کار بود-با این اوضاع مطبوعات هیچ چیز بعید نیست- لذت "شنبه خوب،شنبه چلچراغ" با سس بزرگمهر شرف الدین به ما بچشانی.

 

3:- "... دلم برای همه تون تنگ می شه.مخصوصا بچه های تحریریه؛ تو هم که قرار بود بیای تهران.اما مهم اینکه که دوست های خوبی برای هم دیگه هستیم .هر کجای دنیا که باشیم..." **.

 

4: الان دقیقا  دو ساعته نشستم چیزی به ذهنم نمی رسه در مورد رفتن بزرگ بنویسم. جالبه وقتی به دختر عمو که پایه ثابت "سرگیجه" بود جریان رو گفتم .فقط گفت :" بزرگمهر شرف الدین با اون همه اطلاعات حقش بود. اما حیف شد، کاشکی زودی برگرده". و خودم هم مدت ها تو این فکرم که این آدم کی فرصت کرد که این همه کتاب رو بخونه.

 

*- چلچراغ/شماره200 /  9 خرداد 1385

**- آخرین تلفن چقدر سخت بود.

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 9:7 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
اینجا کالو .روستایی بدون آسمانخراش...

کالو

 

 

۱   هفته قبل مسیح  و عباس کوثری اینجا بودند.به پیشنهاد عباس قرار شد گزارشی از حرف های نگفته "سرباز معلم جنوبی" برای اعتماد کار کنم.آنهایی که کالو آمده اند می دانند حرف کشیدن از زیر زبان این چهار دانش آموز چقدر سخت است .اما به مدد حمید «دام افاضاته» به هر حربه و شیوه ای متوسل شدیم تا اینکه حسین اندکی برایم نوشت.پریسا و حمیده از آرزوه هایشان گفتند و مهدی کلاس اولی هم با خنده های مرموز اما معصومانه اش نگذاشت به ما بد بگذرد.تنها مشکل این سفر ناپدید شدن کفش عمه خاتون بود که بعد از کلی مکاشفات، به این پی بردیم که سگهای حسین آنها را جایی پنهان کرده اند. و برای حل این مشکل مجبور شدم کنار اولین کفش فروشی دیّر توقف کنم و برای جبران مافات یک جفت کفش به عمه جان تقدیم نمایم.تا باشد دیگر خانودگی برای تهیه گزارش نروم و دیگر اینکه شما هم  اگر گزارتان به کالو  افتاد و خواستید تنی به آب دریا بزنید حتما مواظب کفش ها و لباس هایتان باشید  چون سگ های کالو در کمال آرامش و مظلومیتشان - که آبروی هرچه سگ هار و پاچه گیر است را برده اند- دست کجی دارند و هرگز فرق استخوان و لنگه کفش را نمی دانند.

 

۲   حالا به دلیل کم تجربه گی یا هر چه هست با مصاحبه هایی که مصاحبه شونده آشنا هستند مشکل دارم. خنده های پیاپی و گریز به خاطرات گذشته، زمان مصاحبه را گاهی اوقات به یک روز هم می کشاند.که از قضا هم "محمد سرباز" و هم "محسن پاراگلایدر" سوار (گزارش را حتما در این شماره -  290 /شنبه/ 1/ اردیبهشت - چلچراغ بخوانید). از دوست های صمیمی ام هستند. و حرف هایمان با محمد تا جایی به درازا کشید که قرار شد با کمی فاصله از هم ترتیب یک مصاحبه تلفنی را بدهیم.

 

پ ن ۱ : گزارش در اعتماد

 

پ ن ۲:   صدای سرباز معلم جنوبی با موزیک متن موج های دریا.

 

 پ ن۳ :  اینجا تهران است اما جای من نیست! - شیوا آبا

 

پ.ن ۴: تو این روز های بهاری .حالا هر چند که بهار بوشهر سپری شده است . اما شنیدن  " دخترم بهار(+)" با صدای مرضیه و شعر فریدون مشیری کیف می دهد.باشد که شما نیز لذت ببرید.

 

 

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 8:39 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
درنگ

 

تمام خانه های  تقویمم تیک خورده اند.این یعنی گذر یک روز، گذر یک ماه و گذر یک سال. از برنامه کانون به طرز فجیعی عقبم . اما همین چند ماه باقی مانده هم می توان سرمایه گذاری کنم و درس بخوانم

دوستان این بار آمده ام خدانگهداری.به گمانم  این چند ماه را بدون دغدغه ی وبلاگ بگذارنم بهتر باشد.پس در نیمه های گرم تیرماه از این بید مجنون یاد کنید.

پ .ن ۱: از همین حالا سال نو را به همه دوستانی که می آیند اینجا تبریک می گویم .باشد که سال ۸۷ ما را در مقاطع تحصیلی بالاتر ببینید.و شما هم رستگار شوید.

پ.ن ۲: دلم برای هر بار  دیدن عدد سرخی که کنار "نظرات تایید نشده" جا خوش می کند تنگ می شود،برای همه،حتی عزیزانی که بدون هیچ رد پایی اینجا را می خوانند... اما چارای نیست...

پ ن ۳: برام دعا کنید ..

 

اما آهنگ های این پست

* گاهی صدای سیمین غانم آرامش خاصی به آدم می بخشد .مخصوصا اگر "گل گلدون"(+) باشد .

- (+) این هم یه کار دیگه از سیمین غانم

* چقدر خوبه وقتی صدای تند دف  در میان یک موزیک آلمانی (+) می پیچه .چقدر خوبه...

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 18:5 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
مهم فقط حضور توست

 

 

...در روزگار ما که بسیاری از مردانِ صاحب سواد و اکثر زنان به هنگام بحث، گرفتار عدم تعادل می شوند، فریاد می کشند، دشنام می دهند، و جملگیِ ارزشهای اخلاقی و انسانی،و حتی علل گفت وگوی سیاسی  و اجتماعی را زیر پاهای هیجان زدگی  و غیر عادلانه خود له می کنند، و هدفی برایشان نمی ماند جزمغلوب کردن و خورد کردن بی رحمانه و لحظه یی حریف، چقدر خوب بود اگر زنانی با خلق و خوی اجتماعی آرام،وارد میدان سیاست می شدند و به خاطر مسائلی که در آرامش و وقار مدافع آنها هستند، رسما و جدا به مبارزه می پرداختند.چقدر خوب بود.در زمانه ما-شاید هر زمانه یی پس از این- چه زیبا و پر شکوه است که زنان و دختران ما،معقول ومنطقی، نه هیجان زده، نامنصف و شایغه سازانه، در متن سیاست باشند:معتقدانه،نه مقلدانه،نه نمایشی فصیمانه،نه متظاهرانه، و به خاطر آینده ی همه ی بچه هاف نه به خاطر خودنمایی و به علت خود خواهی. باور کن بانوی من...

...البته از نظر من ، این ابدا مهم نیست که در کدام جبهه حضور داشته باشی،مهم حضور است و بس. گمان هم نمی برم آنکس که خوب می جنگد بتواند در جبهه ی بد، خوب بجنگد.قاعدتا باید حقی وجود داشته باشد تا بتوانی به خاطر آن،تا پای جان ،باقدرت وایمان بجنگی...

 

* چهل نامه کوتاه به همسرم – نادر ابراهیمی- نشر روزبهان – قیمت:1250

 

پ ن: روزهای زیادی رو می شه با این (+) گذروند.بارو کنید ...

پ ن۲:وای که آهنگ اول  آنشرلی (+)  با اون موهای قرمزش چقدر خوبه...برنامه کودک ...عصر های تابستون..و کلی نوستالژی بازی..

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 9:10 | | لینک به این مطلب
جمعه هفدهم اسفند 1386
ابد
دلم یه پرواز می خواد

نمی دونم تا کجا ...

فقط یه پرواز ...شاید برای همیشه ...هیچی نمی دونم... فقط یه پرواز

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 20:21 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
مفتعلن،مفتعلن کشت مرا
پاییز+خاطره+نقاشی

"ویار" یک احوالپرسی خارج از خطوط "صفر و یک" ام.احوالپرسی ای نه از پس چه می دانم هایمان و  ضبط شده بر آداب لاجرم.سلامی می خواهم به نشانه سلامتی ، به نشانه شوق دیدار ...این روز ها خاطراتم  محوند و سردرگم...بگمانم در عبور از خم یک جاده نمناک، در میان سپیدی لرزان مه و بوته های بادام کوهی جامانده اند. دیگر به یاد ندارم انعکاس صدای کولی دوره گرد، میان تنفس موسیقی بی رحم چکش و سندان.. .و باز هم ترانه همیشگی اش:"دلم را جز تو کس دلبر نباشد / به جز شور توام در سر نباشد" ؟های استاد حسن کولی! .هنوز هم اندکی کنارت بنشینیم، خستگی یمان را به چای در آن استکان کمرباریک مهمان می کنی؟.. به لحظه های فراوان محتاجم برای تصوری روشن، از خاطره دکه نوشابه فروش چند کوچه ان طرف تر . خاطره صدای لرزان ضبط صوت اسقاطی  قرمز "سونی" با کاست همیشه گی اش:   "فریاد زدیم که چرخ گردون / لیلا تو نداده ای به مجنون" آن روز ها چیزی نمی دانستم. اما حالا فریاد می زنم :چرخ گردون کو لیلا؟ کو مجنون؟کو عاشقانه هایشان؟کو عشق ها و عهد های ناگستنتی حتی با مرسدس بنز و ویلای پسر فلانی لعنت به تو، لعنت به زمانه ...زمانه ای که شقایق و شبدر هم آغوش داس است باغ همنشین تبرهای پولادین...لعنت به شهر درندشتی که برای تسخیرش، محکومی تا پاسی از شب حافظه ات را به دست زمختِ ثلاثی مزید، مجرد و حکمت مشا بسپاری...لعنت به جمله هایی که زیبایشان با نقاب "مفتعلن،مفتعلن" رقم می خورد...شاید وقت آن رسید سرود تنهایی ام را به "مفتعلن،مفتعلن کشت مرا" تغییر دهم...لعنت به غول آهنینی که این روز ها بلدوزر می نامندش ...الهی نفله شوی آقای بلدزر که تخته سنگ های مشرف بر چراغ های شهر را به نیش کشیدی..آنجا راز هایی به وسعت تمام زنجیر های بی رحم تو مدفون بود .آنجا نقطه ثقل تنهایی های من بود..آنجا عربده گاه شبها تنهایی و پر ستاره ام بود...آنجا کرور کرور خاطره بر حافظه پریشانم برای روز مبادا نوشتم...نفرین به تو که بر تمام نوشته هایم خطی سرخ کشیدی...نفرین .نفرین .نفرین...

 دلم گرفته. دلم عجیب گرفته...این روز ها چه حجمی دارند.عقربه ها متواری برای گذر از ثانیه ها و دقیقه ها مردٌد‌اند..این روز ها نگاه آبستن اشک است و بی تاب یک شانه برای زایمان...این روز ها بسان سکوت ام و عاشق شنیدن...این روز ها پرچم خنده هایم نیمه افراشته است...این روز ها شعری سروده ام  با ریتم مارش حمله: "و این منم جوانی نو نوار/ که نارنجک به کمر می بندم و به جنگ غصه ها و همه نبودن ها می روم"

 

پ ن: گاهی که بد طور دل می گیره.شاید یه آهنگ (My Immortal) بتونه آدم رو نجات بده

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 16:17 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
یک روز، خانه ما

                                                               * حیاط خانه ی پدر بزرگ- زمستان ۱۳۶۵

 

سر سفره، من، مهران، نسترن و مامان،مشغول غذا خوردن هستیم. تلوزیون روشنه و کانل سه صحنه هایی از اروند کنار و شلمچه رو پخش می کنه. مهران کلا آدم کنجکاویه. همین طور که به صفحه تلوزیون زل زده بی مقدمه می پرسه:"مامان عمو عباس اگه زنده بود الان چند سالش بود؟" مامان از سئوال جا می خوره..سئوالش غیر منتظره است. مهران وقتی گیر میده هیچ رقمه نمی شه از زیر سئوالش شانه خالی کرد . "نمی دونم مامان! شاید  هم سن دایی اکبر". مهران سئوال هاش مثل زنجیر به هم وصل هستند و مجبوری تا تهش جواب بدی. نگاهی به عکس روی دیوار می اندازه و حرفش  رو ادامه می ده:"دائی که بعضی از موهاش سفید شده .اون عکس رو نگاه کن .عباس همه موهاش سیاهن .مامان!عباس الان کجاست؟" نسترن سکوت مامان رو متوجه می شه. حرف مهران رو قطع می کنه  و میگه :"مهران مگه اون روز توی کتاب داستان برات نخوندم  اون هایی که شهید می شن میرن پیش خدا.تازه دیروز سر امتحان هیچی بلد نبودم از عمو عباس کمک خواستم. امتحان خوبِ خوب شدم، بیست. حالا هم ساکت باش و غذات رو بخور"سرش رو می بره جلو و آرام در گوش مهران می گه:"مگه نمی بینی مامان داره گریه می کنه.هیچی نگو دیگه". مامان ساکت .من ساکت و قاب عکس روی دیوار هم همین طور.

آخر شب هست و هر کسی سرش به کاری گرمه . من توی اتاقم درس می خونم.مهران و نسترن توی اتاقشون مشغول بازی هستن و مامان هم داره توی آشپزخانه ظرف می شوره.گوش هام رو تیز می کنم .صدای نسترن رو می شونم که به مهران می گه: "مگه صد دفعه بهت نگفنم وقتی داداش نبی هست از عمو عباس چیزی نگو.ناراحت می شه ... ندیدی بعدش رفت توی اتاقش.گمونم گریه کرد" صداشون دیگه نمیاد بعد از چند دقیقه باز نسترن می گه : "مهران میای ما هم مثل داداش نبی توی خونه بابایی رو عمو جواد صدا بزینم. اینطوری دیگه داداش نبی هم یاد باباش نمی افته که ناراحت بشه"... حرف هاشون مثل پتک آهنین روی سرم خراب می شه، دوست ندارم این افتاق بیفته .دوست ندارم اون ها هم مثل من با کلمه مقدس و مهربان "پدر" غریبه باشن و از شنیدنش یکه بخورن . نمیخوام این جنگ لطعنی پاش به زندگی چند بی گناه دیگه هم باز بشه... دیروز مهران به مامان می گفت: "مامان چرا چشمات همیشه گریه داران" .چه باید در جواب این حرف گفت ؟ نمی دانم .شاید مهران هم بالاخره روزی از روزهای خدا   بفهمه که این چشم ها خیلی وقته که گریه دارن .خیلی وقت...

 

پ.ن : این آهنگ رو هیچ وقت توی روز های کودکیم نشنیدم ...اما نمی دونم چرا وقتی  می شنومش  اون روز ها مثل فیلمی از جلوی چشمم می گذره ...شما هم امتحان کنید شاید جواب داد..

نوشته شده توسط نبی بهرامی در 7:59 | | لینک به این مطلب